گفتی دوستم داری؟!
سالها قبل،دخترک چمدانش را که آکنده از عشق و امید و شور و نشاط بود برداشت و از همه کس و همه چیزش گذشت به خاطر تو...
دوست داشتن به حرف و الفاظ قشنگ نیست...دوست داشتن یعنی سالهایی که دخترک به خاطر تو، تنها و بی کس فقط با تو صرف کرد...
دخترک تاوان سنگین دوست داشتن تو را پرداخت کرد،
تو برای دوست داشتن او چه تاوانی داداه ای؟
دلتنگم...
دلم برای تماشای یه فیلم سینمایی....دلم برای یه خواب اروم....
دلم برای یه فنجان چای خونه مامان....دلم برای بازی با هستی و صدرا ...دلم برای وب گردی ....برای قدم زدن بی عجله و دغدغه...
دلم برای کتاب خوندن ...دلم برای شب امتحانهای خوابگاه...دلم برای دراز کشیدن و این کانال اون کانال کردن تلویزیون...دلم برای بیست سالگیم و مجردیم تنگه...
دلم برای اون کسی انتخاب من بود همونی که دیگه حالا اون نیست تنگه........
پرواز خواهم کرد...........
مدت طولانی از اخرین پستم میگذره ،خیلی روزها بود که نیاز به نوشتن داشتم ، دلتنگ بودم که میسر نبود کانکت بشم الان هم از کافی نت اپ میکنم ...بگذریم ...
تا حالا پرواز یه ادمو دیدین؟؟؟دیدین کسی از شوق اشک بریزه ؟؟؟از خوشحالی بال در بیاره؟؟؟ شاید دیده باشین، ولی حتما ندیدین کسی رو که از صاحب خونه شدن نه، از اجاره نشینی بال در بیاره ....از کندن و رفتن ... از جدا شدن و مسقل شدن ... از زیر بار قرض رفتن و استرس اجاره دادن...از صبح تا شب کار کردن تا زیر بار منت بعضی ها نبودن ...
درسته ...اون منم...دلم از خوشحالی میلرزه ...بالاخره تموم شد اگر چه با سختی و ناراحتی ،ولی باید این همه اتفاق نا خوب میافتاد تا به این جا ختم بشه...مثل یه زایمان درد کشدم ...مچاله شدم ،مردم و زنده شدم.... از ماجراهای بعد از سفر اگه بنویسم یه مثنوی هفتاد من میشه که فاکتور میگیرم . فقط اومدم بگم خوشحالم تو همه لحظه هایی که دونه دونه وسایلمو جمع میکنم و توی کارتون میذارم وقتی دنبال کارتون خالی در به در دنبال میگردم ، خوشحالم ...
دارم از این خونه بزرگ و درندشت و ویرونه میرم و اهالی اونو فقط به خدا واگذار میکنم ......
احتمالا تا چند وقت دیگه نتونم سر بزنم ولی شما دوست های خوبم به یادم باشیدو برام دعا کنید... همه تونو دوست دارم...
میرم خونه امیدم...
این روزها خیلی زود خسته میشم همه انرژی من تموم شده . شاید علتش دلتنگیه، شاید دوری از خانواده ، شاید مسئله کار همسرم ، شاید نگرانی هایی هستی رو دارم، شاید علتش روزه باشه ، شاید کار عقب افتاده دارم ،شاید از این خونه خستم، شاید خودمو با کسی مقایسه میکنم ، شاید علتش احساس تنهاییه ، شاید حضور خیلی کمرنگ همسرم تو خونه ، شاید مسافرت لازم دارم،شاید پشت و پناه میخوام، شاید احساس امنیت ندارم ،شاید شاید شاید....!!
از صدا خسته ام ، دلم یه مرخصی میخواد...جایی که سکوت و آرامش و فراغ از هر دغدغه و مسئولیت توش فریاد بزنه... نه هیاهو و شلوغی این جمع های خانوادگی هر شبه ، نه سرو صدای بچه ها و تلویزیون و سی دی و کامپیوتر ، نه شنیدن خنده های با صدای بلند بعضی ها... و نه حتی صدای مامان مامان گفتن های هستی و صدرا........تو این مدت به غیر از دغدغه های همیشگی ، از پوشک گرفتن صدرا واقعا منو خسته کرده که شدم شبیه یه انبار باروت و با هر جرقه ای منفجر میشم ...
اوه ...عید نوروز کجا و عید فطر کجا ؟! نیم سالیه که پدر مادرمو ندیدم ! همه ذخیره ام ته کشیده...میخوام برم برای تجدید قوا و تزریق روحیه تازه! میرم ولی هیچ حرفی برای گفتن ندارم ...با چشمهای باران شسته و دستهای خالی ، که یه خورده درازتر از پاهام شده...
ای کاش...
میترسم امروز هم شب شه ، ولی نباشه اون روزی که تو گفتی...
نمیخوام یه بار دیگه بهت کافر بشم...
همین باور های تو خالی رو بشتر دوست دارم...
ای کاش همین امروز باشه...
تا تو...
قبلش ترس داشتم از بی طاقتی و تشنگی... از روزه های شانزده ساعته مرداد ماهی...
بعدش صبر و توانایی خواستم....
حالا از سحر تا افطار .... هر چی تشنه تر، هر چی گرسنه تر، مشتاق تر و بی تابتر و عاشق ترم میشم...دلمو رو زیر پاهام می بینم... تشنگی و گرسنگی، معنی نداره ...
دیدن و نخواستن...چه خوب صبرم دادی خدا...!
شانزده روز روزه گرفتم با عشق و لذت، ولی فقط یه چیز دستگیرم شد....که جز دو چشم بسته و یک قلب تاریک و خفته سرمایه ای ندارم...!
حالا تشنه دنیایی هستم که خودمو پشت درش حس میکنم....راه درازی در پیش دارم....
چند رمضان دیگه تا تو منتظر باشم...!؟
مامان و پسر...
این روزها مامان به خاطر پسرش خونه نشین شده
تا با کمک هم، پسر یه پله بزرگتر بشه...
ولی تا دلتون بخواد پسر مامانو بازی میده تا به این وسیله به مامان قدرت نماییی کنه ...نصف عمر مامان تو این دو هفته اون تو سپری شده...
مامان بیچاره چه باجها که نداده و چه رنجا که نبرده
ولی هنوز امیدشو از دست نداده تا اون روزهای قشنگو ببینه که پسرش مستقل شده
ناگفته نمونه که زحمات مامان تا اینجا نتیجه بخش بوده
و اولین باری که پسر گفت:مامان دیش، مامان از خوشحالی نمیدونست پسرو ببوسه یا بخوره!!
انگار مامان قشنگ ترین کادوی دنیا رو از پسر هدیه گرفته بود
مامان بیچاره با چه چیزایی خوشحال میشه
یکی مثل من...
چهل و دو سالشه ، خیلی باوقار و سنگین، خیلی آرام و متین، خیلی با حوصله و صبوره ...باینکه کم حرفه ، معلومه پشت این چهره آرام و ساکت دنیای حرف های نگفته و تجربه و غم خوابیده ...خانوم صبوری یه دختر پسر دانشجو داره و صاحب کارگاه خیاطیه با خواهرش کار میکنه ، از کمتر کسی که حرف میزنه ازایرج شوهرشه ... نمیدونم چی شد که اجازه داد من پیشش کار کنم. روز اول قرار بود آزمایشی کار کنم ولی حالا بعد از حدود دو ماه که یه خط در میون رفتم بهم پیشنهاد همکاری داده یه جور شراکت کاری... در آمد بالایی داره و یه تنه خرج خانواده رو میده ،تازه امروز فهمیدم که بعد از سی سال هنوز مستاجره و سه ساله که مستقل شده و 27 سال تو خونه مادر شوهرش با جاریش زندگی کرده و سر یه سفره با هم زندگی کردن... سرم سوت کشید!!! نمیدونستم چی بگم! اون موقع بود که از خودم فراموش کردم ...این دیگه کیه؟؟؟ تا حالا فکر میکردم خیلی صبورم ! ولی خدا اینجا بهم نشون داد این قدر صبورم صبورم نکن... حالا کجاشو دیدی؟؟.. دلم گرفت ...تا امروز وقتی اینجا بودم به غیر از دوری از بچه هام به چیز دیگه ای فکر نمیکردم، یه جورایی از خودم فرار کرده بودم، لااقل نصف روز که خیاطی بودم متوجه نمیشدم زمان چطوری میگذره، روحیم خیلی بهتر شده بود ولی امروز با هر نگاه به خانوم صبوری ، انگار خود چهلو دو سالمو می دیدیم که اصلا دوست ندارم...
نظرات ()