خوش به حال روزگار.......
بوی باران بوی سبزه بوی خاک
شاخه های شسته باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سفید
برگهای سبز بید
عطر نرگس،رقص باد
نغمه شوق پرستو های شاد
خلوت گرم کبوتر های مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشتها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گر چه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی نوشی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ
سال هشتادو نه نفس های آخرشو می کشه....دل من هم بی قرار مثل همیشه....
فردا عازم سفر هستیم...ولی دریغ از ذره ای دل خوش ....فقط به امید فردا دلخوشم....
نه حس رفتن دارم و حوصله ماندن...فقط گاهگاهی بیت آخر این شعر زیبا رو مرور می کنم تا حالم بهتر شه..من شاید تا مدتی نتونم بهتون سر بزنم ...برای همه تون دلم تنگ می شه...
برای شما که با من بودید...برای شما که هم دردم و همرازم هستید سالی سرشار از آرامش و عشق آرزو می کنم......
بوی بهار...
پنجره کوچیک اتاقمو باز میکنم...
لبخند آفتاب و نوازش نسیم رو به خونه کوچیکم دعوت می کنم...
بوی بهار رو حس می کنم ....امسال از اومدنش خوشحالم....از همین الان می تونم چشمهامو ببندم و خودمو اونجا ببینم ....چه لذتی داره میون همه کسایی باشی که دوست دارن ...دوسشون داری...
می خوام امسالمو خودم بسازم....
از بهارش شروع می کنم...
خیلی سخته...
خیلی سخته وقتی مجبوری بغضتو قورت بدی ...یه وقت بیرون نزنه...
خیلی سخته جایی رو برای سبک کردن چشمات ،برای خالی کردن دلت پیدا نکنی...
خیلی سخته گریه هاتو از بچه هات پنهون کنی که روشون اثر بد نذاره...از شوهرت که ناراحت نشه و سوال نکنه... و از مادر شوهرت که بی شک خوشحال میشه...
خیلی سخته وقتی از کسی دروغ می شنوی جلوی در اومدن شاخ هاتو بگیری و مجبور باشی فقط لبخند مضحکی به لب داشته باشی...
خیلی سخته میون آدمهایی زندگی کنی که دوستشون نداری و به امید فردا و رهایی، فقط تحمل کنی...
خیلی سخته هر روز صبح چشم تو چشمش بشی و بهش احترام بذاری و صداتم در نیاد...
خیلی سخته مجبور باشی هر روز ریخت مادر شوهرتو توی زندگیت ببینی و برات هم مهم نباشه...
خیلی سخته...
به دنیا بگویید بایستد...
گاه غرق شدن در آرزو های محال هم لذتی دارد...
کودک شدن و کودکانه آرزو کردن...
فارغ شدن از دنیای پر هیایوی آدم بزرگها...
در کودک شدن های گاه گاهی ام آرزو دارم یک ساعت برنارد داشته باشم...یادتان که هست...چقدر این برنامه را دوست داشتم...
هر گاه از روزمرگی...از این زندگی تکراری...و از بودن با این آدم نماها خسته می شدم،دکمه اش را می فشردم...همه کائنات ،زمین و زمان از گردش و حرکت می ایستاد...
آنگاه...
من بودم و خودم...زمان را فقط به خود اختصاص می دادم...
نه هیچ فکر آزار دهنده ای ...نه دغدغه ای... هیچ...
رها شدن...
تنها بودن...
.....................
شاید پست بعدی ادامه این آرزو باشد...
نظرات ()