خدایا....
غمگینم و خسته، ای خدا...خشمگینم از زمین وزمان ...از این همه بد بختی ، ناراحتم، خستتتتتتته ام...
دلم گرفته ...خدایا امروز تولدشه ولی من اصلا شاد نیستم ، خودشم همین طور...مدتهاست آرامش ندارم..دست چپم همش مور مور میشه فکر می کنم از اعصابمه...شاید ام اس گرفتم ...نمی دونم...افریطه روزگار پست این بار تا جون منو نگیره آروم نمیشه...
چه روزهایی داشتیم خدایا یادت هست؟ من و اون با هم همیشه تو کوچه پس کوچه های عاشقی پرسه می زدیم ...خوشبخت بودیم...همه حسرت عشق ما رو می خوردن...حسرت زندگش با عشق منو اون... این خونه کوچیک برای من قشنگ ترین خونه دنیا بود... ولی حالا همین خونه کوچیک عامل همه ناراحتی های من و اون...این خونه کوچیک و اون خونه بزرگ، با آدمهاش...دلم از همه اونا هم گرفته از همه شون خسته ام...از این همه تظاهر و صد رنگیشون خسته ام خدا...وای که چه وقیحانه چشم در چشم آدم دروغ می گن ، رنگ عوض می کنن...ازشون بدم می اد.....کاش هیچ ترسی ازت نداشتم خدا...می دونی خیلی ضعیفم؟ شاید هم خیلی قوی بودم که تا حالا موندم ، خم نشدم...نشکستم....
این روزها......
به یمن قدوم بهار ، حساسیت فصلی، مهمان تنم شده....
شامه ام درست کار نمی کنه.... ناهارم سوخت و متوجه نشدم....
ای کاش بوی گند لاشه ای را که از انسانیت به جا مانده نیز
استشمام نمی کردم......
مثل یک خواب...
سفر دوهفته ای ام به پایان رسید. از همه عزیزانم ٧٠٠ کیلومتر فاصله گرفتم...وداع کردم، تا نمی دانم کی.......
لحظه های بهاری ام همه پر خنده و شادی ....فراموشی شیرین...گاه خنده هایم را حریصانه به قهقهه های بلند بدل می کردم تا به جای همه روزهای باران زده ام شاد باشم...همه آن لحظه ها را دوست داشتم...
لحظه های کوتاه به سر بردن در خانه مادر بزرگ...دیوار های کاهگلی ، شکوفه های سیب حیاطش ،سقف و پنجره های چوبی ، صدای رادیوی قدیمی ، کرسی گرم ، سکوت و آرامش عجیب خانه اش را دوست داشتم...مادر بزرگی که سالهاست دیگر در بین ما نیست ولی همه در و دیوار خانه اش حضورش را فریاد می زدند، خانه ای که پس از سالها عطر وجود صاحبش را فراموش نکرده بود ، دوست داشتم...
گویی در خواب شیرینی فرو رفته بودم ، نمی خواستم بیدار شوم...شاید خودم را به خواب می زدم...
دهمین نورروز زندگی مشترکمان هم به سر رسید...ولی این بار متفاوت تر از همیشه ...بهتر از همیشه ...و من این نوروز را به فال نیک گرفته و شیرینی وشادی لبخندهای دیروزم را با لحظه های امروز و فرداهایم گره می زنم...
نظرات ()