﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>...وای، باران</title>
    <description>ای کاش می شد فهمید در دل اسمان چه میگذرد...که امشب با ناله های بغض الود بر دیار  با این دل خسته اشک می بارد</description>
    <link>http://faryadekhamosh.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>بهار</managingEditor>
    <lastBuildDate>Sun, 15 Apr 2012 14:48:46 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>بغض این روزها...</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: %value; font-size: small;"&gt;اسفند 21 پا به زمین گذاشتی و در اسفند 90 برای همیشه پر کشیدی...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: %value; font-size: small;"&gt;این روزها قلبمو غمی سنگین ،آغشته&amp;nbsp;با درد و فشار احاطه کرده...اشک و حسرت و بی قراری و ناباوری در نبودن تو ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: %value; font-size: small;"&gt;تصویری که در ذهنم از تو برای همیشه نقش بسته ، پیر مردی روشنفکر و عارف ،خوشرو و با محاسن سفید، همیشه مرتب و موهای شانه زده در حال مطالعه روی کاناپه گوشه پذیرایی.....می بینمت بابا با هر چی مهربونی و صفایی که در سینه داشتی...سنگ صبور همه بودی و حلال مشکلات خیلی ها...بال و پر خیلی ها رو گرفتی تا دوباره پرواز کنند...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: %value; font-size: small;"&gt;می بیمنت وقتی&amp;nbsp; با دستهای چروکیده در آغوشم می گرفتی و از پیشونیم بوسه برمیداشتی...می بینمت وقتی تصنیف شجریان می خوندی و یا با صدای دلنشین صوت قرآنت از خواب بیدار میشدم...می بینمت بابا حتی وقتی اوایل با هم روی تراس با هم والیبال&amp;nbsp;بازی میکردیم...یا وقتی&amp;nbsp; از دستپختم یواشکی تعریف میکردی تا کسی ناراحت نشه...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: %value; font-size: small;"&gt;می بینمت حتی وقتی از پسرت به تو گله می کردم و تو می پذیرفتی و پناهم میدادی و ان مع العسر یسری رو بهم آموختی...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: %value; font-size: small;"&gt;می بینمت لابلای تک تک کتابهای کتابخونه نفیست&amp;nbsp;...می بینمت در حال تدریس ادبیات و عرفان و فلسفه و اخلاق...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: %value; font-size: small;"&gt;از یاد نمیبرم وقتی در نهایت ضعف و بیماری،&amp;nbsp;سفارش میکردی&amp;nbsp;، مراقب دلهای همدیگه باشید...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: %value; font-size: small;"&gt;دلم برای بودنت تنگه بابا...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: %value; font-size: small;"&gt;اینجا پدرم ،استادم،تکیه گاهم، محرم رازم بودی بابا...............روحت شاد&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: %value; font-size: small;"&gt;اینجا هوا سرده و هیچ دلگرمی ندارم...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: %value; font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; هوای &lt;span style="color: #008000;"&gt;کوچ&lt;/span&gt; در سر دارم...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://faryadekhamosh.persianblog.ir/post/45</link>
      <author>بهار</author>
      <comments>http://faryadekhamosh.persianblog.ir/comments/376493/9277439/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-376493.post-9277439</guid>
      <pubDate>Sun, 15 Apr 2012 14:48:46 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>گفتی دوستم داری؟!</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;سالها قبل،دخترک چمدانش را که آکنده از عشق و امید و شور و نشاط بود برداشت و از همه کس و همه چیزش گذشت&lt;span style="color: #008000;"&gt; به خاطر تو...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;دوست داشتن به حرف و الفاظ قشنگ نیست...دوست داشتن یعنی سالهایی که دخترک به خاطر تو، تنها و بی کس فقط با تو صرف کرد...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;دخترک تاوان سنگین دوست داشتن تو&amp;nbsp;را&amp;nbsp; پرداخت کرد،&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;تو برای دوست داشتن او چه تاوانی داداه ای؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://faryadekhamosh.persianblog.ir/post/44</link>
      <author>بهار</author>
      <comments>http://faryadekhamosh.persianblog.ir/comments/376493/8944898/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-376493.post-8944898</guid>
      <pubDate>Sat, 18 Feb 2012 05:56:29 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دلتنگم...</title>
      <description>&lt;p&gt;دلم برای تماشای یه فیلم &lt;span style="font-size: small;"&gt;سینمایی&lt;/span&gt;....دلم برای یه خواب اروم....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دلم برای یه فنجان چای خونه مامان....دلم برای بازی با هستی و صدرا ...دلم برای وب گردی ....برای قدم زدن بی عجله و دغدغه...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دلم برای کتاب خوندن ...دلم برای شب امتحانهای خوابگاه...دلم برای دراز کشیدن و این کانال اون کانال کردن تلویزیون...دلم برای بیست سالگیم و مجردیم تنگه...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دلم برای اون کسی انتخاب من بود همونی که دیگه حالا اون نیست تنگه........&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://faryadekhamosh.persianblog.ir/post/43</link>
      <author>بهار</author>
      <comments>http://faryadekhamosh.persianblog.ir/comments/376493/8544686/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-376493.post-8544686</guid>
      <pubDate>Sat, 17 Dec 2011 05:51:35 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>پرواز خواهم کرد...........</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;مدت طولانی&amp;nbsp;از اخرین پستم میگذره ،خیلی روزها بود که نیاز به نوشتن داشتم ، دلتنگ بودم که میسر نبود کانکت بشم الان هم از کافی نت اپ میکنم ...بگذریم ...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;تا حالا پرواز یه ادمو دیدین؟؟؟دیدین کسی از شوق اشک بریزه ؟؟؟از خوشحالی بال در بیاره؟؟؟ شاید دیده باشین، ولی حتما ندیدین کسی رو که از صاحب خونه شدن نه، از اجاره نشینی بال در بیاره ....از کندن و رفتن ... از جدا شدن و مسقل شدن ... از زیر بار قرض رفتن و استرس اجاره دادن...از صبح تا شب کار کردن تا زیر بار منت بعضی ها نبودن ...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;درسته ...اون منم...دلم از خوشحالی میلرزه ...بالاخره تموم شد اگر چه با سختی و ناراحتی&amp;nbsp;،ولی باید این همه اتفاق&amp;nbsp; نا خوب میافتاد&amp;nbsp; تا به این جا ختم بشه...مثل یه زایمان درد کشدم&amp;nbsp;...مچاله شدم ،مردم و زنده شدم....&amp;nbsp;از ماجراهای بعد از سفر اگه بنویسم&amp;nbsp; یه مثنوی هفتاد من&amp;nbsp; میشه که فاکتور میگیرم . فقط اومدم بگم خوشحالم تو همه لحظه هایی که دونه دونه وسایلمو جمع میکنم و توی کارتون میذارم وقتی دنبال کارتون خالی در به در&amp;nbsp; دنبال میگردم ، خوشحالم ...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دارم از این خونه&amp;nbsp; بزرگ و درندشت و ویرونه میرم و اهالی اونو فقط به خدا واگذار میکنم ......&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;احتمالا تا چند وقت دیگه نتونم سر بزنم&amp;nbsp; ولی شما دوست های خوبم به یادم باشیدو برام دعا کنید... همه تونو دوست دارم...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://faryadekhamosh.persianblog.ir/post/42</link>
      <author>بهار</author>
      <comments>http://faryadekhamosh.persianblog.ir/comments/376493/8112780/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-376493.post-8112780</guid>
      <pubDate>Tue, 11 Oct 2011 06:15:29 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>میرم خونه امیدم...</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;این روزها خیلی زود خسته میشم&amp;nbsp; همه انرژی من تموم شده . شاید علتش دلتنگیه، شاید دوری از خانواده ، شاید&amp;nbsp;مسئله کار همسرم ، شاید نگرانی هایی&amp;nbsp;هستی رو دارم، شاید علتش روزه باشه ، شاید کار عقب افتاده دارم ،شاید از این خونه خستم،&amp;nbsp;شاید خودمو با&amp;nbsp;کسی مقایسه&amp;nbsp;میکنم ، شاید علتش&amp;nbsp;احساس تنهاییه&amp;nbsp;، شاید حضور خیلی کمرنگ همسرم تو خونه ، شاید مسافرت لازم دارم،شاید پشت و پناه میخوام، شاید احساس امنیت ندارم ،شاید شاید شاید....!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;از صدا خسته ام ،&amp;nbsp;دلم یه مرخصی میخواد...جایی که سکوت و آرامش و فراغ از هر دغدغه و مسئولیت توش &amp;nbsp;فریاد بزنه... نه هیاهو و شلوغی این جمع های خانوادگی هر شبه ، نه سرو صدای بچه ها و تلویزیون و سی دی و کامپیوتر ، نه شنیدن خنده های با صدای بلند بعضی ها... و نه حتی صدای مامان مامان گفتن های هستی و صدرا........تو این مدت به غیر از دغدغه های همیشگی ، از پوشک گرفتن صدرا واقعا منو خسته کرده که شدم شبیه یه انبار باروت و با هر جرقه ای منفجر میشم ...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اوه ...عید نوروز کجا و&amp;nbsp;عید فطر&amp;nbsp;کجا ؟! نیم سالیه که پدر مادرمو ندیدم !&amp;nbsp; همه ذخیره ام ته کشیده...میخوام برم برای تجدید قوا و تزریق روحیه تازه! میرم ولی هیچ حرفی برای گفتن ندارم ...با چشمهای باران شسته &amp;nbsp;و &amp;nbsp;دستهای خالی ، که یه خورده &amp;nbsp;درازتر از پاهام شده...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://faryadekhamosh.persianblog.ir/post/40</link>
      <author>بهار</author>
      <comments>http://faryadekhamosh.persianblog.ir/comments/376493/7795634/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-376493.post-7795634</guid>
      <pubDate>Sat, 27 Aug 2011 06:38:56 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ای کاش...</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;میترسم امروز هم شب شه ، ولی نباشه اون روزی که تو گفتی...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;نمیخوام یه بار دیگه بهت کافر بشم...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;همین باور های تو خالی رو بشتر دوست دارم...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;ای کاش همین امروز باشه...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://faryadekhamosh.persianblog.ir/post/39</link>
      <author>بهار</author>
      <comments>http://faryadekhamosh.persianblog.ir/comments/376493/7701741/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-376493.post-7701741</guid>
      <pubDate>Tue, 23 Aug 2011 07:47:49 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تا تو...</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;قبلش ترس داشتم از بی طاقتی و تشنگی... از روزه های شانزده ساعته مرداد ماهی...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بعدش صبر و توانایی خواستم....&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;حالا از سحر تا افطار&amp;nbsp;.... هر چی تشنه تر، هر چی گرسنه تر، مشتاق تر و بی تابتر و عاشق ترم میشم...دلمو رو زیر پاهام می بینم... تشنگی و گرسنگی، معنی نداره ...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دیدن و نخواستن...چه خوب صبرم دادی خدا...!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;شانزده روز روزه&amp;nbsp;گرفتم با عشق و&amp;nbsp;لذت، ولی فقط یه چیز دستگیرم شد....که جز دو چشم بسته و یک قلب تاریک و خفته سرمایه ای ندارم...!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;حالا تشنه دنیایی هستم که خودمو پشت درش حس میکنم....راه درازی در پیش دارم....&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;چند رمضان دیگه&lt;span style="color: #3366ff;"&gt; تا تو&lt;/span&gt; منتظر باشم...!؟&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://faryadekhamosh.persianblog.ir/post/37</link>
      <author>بهار</author>
      <comments>http://faryadekhamosh.persianblog.ir/comments/376493/7551001/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-376493.post-7551001</guid>
      <pubDate>Wed, 17 Aug 2011 21:59:15 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مامان و پسر...</title>
      <description>&lt;p&gt;این روزها مامان به خاطر پسرش خونه نشین شده &lt;img title="ناراحت" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/2.gif" alt="ناراحت" border="0" /&gt;تا با کمک هم، پسر یه پله بزرگتر بشه...&lt;img title="هورا" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/36.gif" alt="هورا" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ولی تا دلتون بخواد پسر مامانو بازی میده تا به این وسیله به مامان قدرت نماییی کنه ...نصف عمر مامان تو این دو هفته&lt;span style="color: #ff00ff;"&gt; اون تو &lt;/span&gt;سپری شده...&lt;img title="ناراحت" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/2.gif" alt="ناراحت" border="0" /&gt;مامان بیچاره چه باجها که نداده و چه رنجا که نبرده &lt;img title="اوه" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/18.gif" alt="اوه" border="0" /&gt;&amp;nbsp; ولی هنوز امیدشو از دست نداده تا اون روزهای قشنگو ببینه که پسرش مستقل شده &lt;img title="خیال باطل" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/105.gif" alt="خیال باطل" border="0" /&gt;&amp;nbsp; ناگفته نمونه که زحمات مامان تا اینجا نتیجه بخش بوده&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt; و اولین باری که پسر گفت:مامان دیش، مامان از خوشحالی نمیدونست پسرو ببوسه یا بخوره!! &lt;img title="بغل" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/6.gif" alt="بغل" border="0" /&gt;انگار مامان قشنگ ترین کادوی دنیا رو از پسر هدیه گرفته بود&lt;img title="آخ" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/40.gif" alt="آخ" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مامان بیچاره با چه چیزایی خوشحال میشه&lt;img title="گریه" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/20.gif" alt="گریه" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://faryadekhamosh.persianblog.ir/post/36</link>
      <author>بهار</author>
      <comments>http://faryadekhamosh.persianblog.ir/comments/376493/7502177/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-376493.post-7502177</guid>
      <pubDate>Sat, 13 Aug 2011 08:51:42 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یکی مثل من...</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;چهل و دو سالشه ، خیلی باوقار و سنگین، خیلی آرام و متین، خیلی با حوصله و صبوره ...باینکه کم حرفه&amp;nbsp;، معلومه پشت این چهره آرام و ساکت دنیای حرف های نگفته &amp;nbsp;و تجربه و غم خوابیده ...خانوم صبوری یه دختر پسر&amp;nbsp;دانشجو داره &amp;nbsp;و صاحب&amp;nbsp;کارگاه &amp;nbsp;خیاطیه با خواهرش کار میکنه&amp;nbsp;، از کمتر کسی که حرف میزنه ازایرج شوهرشه&amp;nbsp;... نمیدونم چی شد که اجازه داد من پیشش کار کنم. روز &amp;nbsp;اول قرار بود آزمایشی کار کنم ولی حالا بعد از حدود دو ماه که یه خط در میون رفتم بهم پیشنهاد همکاری داده یه جور شراکت کاری... در آمد بالایی داره و یه تنه خرج خانواده رو میده ،تازه امروز فهمیدم که بعد از سی سال هنوز مستاجره و سه ساله که مستقل شده و 27 سال تو خونه مادر شوهرش&amp;nbsp;با جاریش &amp;nbsp;زندگی کرده و سر یه سفره با هم زندگی کردن...&amp;nbsp;سرم سوت کشید!!! نمیدونستم چی بگم! اون موقع بود که از خودم فراموش کردم ...این دیگه کیه؟؟؟&amp;nbsp;تا حالا فکر میکردم خیلی صبورم ! ولی خدا اینجا بهم نشون داد این قدر صبورم صبورم نکن... حالا کجاشو دیدی؟؟.. دلم گرفت ...تا امروز وقتی اینجا بودم به غیر از دوری از بچه هام به چیز دیگه ای فکر نمیکردم، یه جورایی از خودم فرار کرده بودم، لااقل نصف روز که خیاطی بودم متوجه نمیشدم زمان چطوری میگذره، روحیم خیلی بهتر شده بود ولی امروز با هر نگاه به خانوم&amp;nbsp;صبوری ،&amp;nbsp;انگار خود چهلو دو سالمو&amp;nbsp; می دیدیم که اصلا دوست&amp;nbsp; ندارم...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://faryadekhamosh.persianblog.ir/post/33</link>
      <author>بهار</author>
      <comments>http://faryadekhamosh.persianblog.ir/comments/376493/7299379/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-376493.post-7299379</guid>
      <pubDate>Tue, 26 Jul 2011 08:12:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مثل همیشه...</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;چشمای خستم&amp;nbsp;خیسه ...قلب شکستم گرفته...راه نفسم تنگ شده ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;از دستت کلافه ام، ناراحتم و خسته...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;باهات قهرم ، دیگه نمی تونم ادامه بدم...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;ولی وقتی&amp;nbsp;به سمتم&amp;nbsp; میای ،با صدای قدمهات،&amp;nbsp;باز....دلم هرررری میریزه...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;همون جادوی نگاهت ، همون دستای گرمت، همون کلام سحرآمیزت...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;دوباره خامم میکنه...باز کودک میشم ، من چه آسون در مقابل تو کوتاه میام...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;ناراحتی فراموش میشه باز...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;می خندم .........با هم می خندیم...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://faryadekhamosh.persianblog.ir/post/35</link>
      <author>بهار</author>
      <comments>http://faryadekhamosh.persianblog.ir/comments/376493/7309351/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-376493.post-7309351</guid>
      <pubDate>Mon, 18 Jul 2011 06:57:06 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
